تپه در من
معنایی مسطح
و شیهه ی هزاران مادیان
در من خاطره ...
باغ از هیچ روییده است
با گل های سرخ ِ نافرم
درختانی از قامت, بی فرجام
و من, زنی که سالوادور دالی هرگز نکشید ...
هیچ بود در پیاله ی ما
و آن سرمستی که در تحرک نمایان, سرگیجه ی بعد از ظهر بود
دست از کوشش ِ بزم بردار
ساقی از این خانه رفته است ...
زندگی با یک بوق ممتد از خیابان بیست و هشتم می گذرد
دستی برای من بر می خیزد
و من از فرط ِ شناس, لبخند می زنم ...
در سایه رفت گربه ی بی حوض
و از کسالت دیوار سود جُست
ابرها,
موبی دیک هایی بسیار بودند ...
موبی دیک: نهنگ زال, نهنگ سفید
در باغ من
درخت, از داربست افتاده است
پرنده گان به لانه های خاک پناه برده اند
و بال, مفهوم ِ ایمن ِ پرواز نیست
چه خواهند کرد پرنده گان, با صبح و وظیفه
و خورشیدی که مانده است پشت کوه های قفقاز؟!
از بام های تبت فرو افتاده ام
بر فرق طویل دشت
منجم
جهش مرگ مرا اندازه می گیرد
فارغ از منظره ایی که سوخت ...
و اینک پایان نمایش، نزدیک است
پرده آخر پیش روست
امید مهلکی در روشناکی چراغ، خود را بالا می آورد
شب پره های متعصب،
نومیدانه به صدای شیشه ایی نور کوبیدند
و در عملیات منور چراغ، انتحاری مردند
شب پره ها شب را پریدند
و به روزی بی قید رسیدند
که جنس مرگ شان را خشک می کرد . . .
من از روزگارانی می آیم که بسیار زیسته ام
از جنبشی ناخلف، در زهدان مادر
از تماشای قوک های مرده به دوش ِ ستم ِآسفالت ِ مرداد
از لجاجت آفتاب بر اخم ابروان مردی
از دهان گشاد پنجره ایی که در جذب تنفس ِ زنی مبالغه می کرد
از اقتصادی که در پستان مادران صندوق می شد
من از شب و شب بو می آیم و سمفونی سگان
از دخیل های سبز نامراد
از کرشمه ی رنگ بر گونه ی باکره ی نوعروسی
من از پیراهن مادر بزرگ می آیم و به پیراهن مادر بزرگ خواهم رفت