تبليغاتX
یک با یک برابر نیست

یک با یک برابر نیست

 

 تپه در من

                معنایی مسطح

و شیهه ی هزاران مادیان

                                   در من خاطره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 0:1  توسط سنتزی  | 

 

باغ از هیچ روییده است

با گل های سرخ ِ نافرم

درختانی از قامت, بی فرجام

و من, زنی که سالوادور دالی هرگز نکشید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 0:40  توسط سنتزی  | 

 

چه دشوار بود مردن

                            با چشمانی بسته

                                                   در سپیده دم های تیرباران

من سربازها را دوست می داشتم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 11:25  توسط سنتزی  | 

 

دانه, پی ِ دنباله می گشت

دیگر خود را نیافت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت 13:4  توسط سنتزی  | 

 

قایقران می خواند

آواز آب را در گوش های سپید من

باد از هر سو می وزد

تصمیم با من است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 11:47  توسط سنتزی  | 

 

هیچ بود در پیاله ی ما

و آن سرمستی که در تحرک نمایان, سرگیجه ی بعد از ظهر بود

دست از کوشش ِ بزم بردار

ساقی از این خانه رفته است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 11:59  توسط سنتزی  | 

 
به تکرار درآمیختند پروانه های ناشی
 
من از خود می سوختم
 
و حافظ, مخمور آخرین غزل بود ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 11:57  توسط سنتزی  | 

 

نشسته در کنگره ی زانوان

معبد از ظهور, تهی

و نگاهی به دورترین زائر با ران های اساطیری ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 12:49  توسط سنتزی  | 

 

زندگی با یک بوق ممتد از خیابان بیست و هشتم می گذرد

دستی برای من بر می خیزد

و من از فرط ِ شناس, لبخند می زنم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/11ساعت 13:2  توسط سنتزی  | 

 

در سایه رفت گربه ی بی حوض

و از کسالت دیوار سود جُست

ابرها,

موبی دیک هایی بسیار بودند ...

 


موبی دیک: نهنگ زال, نهنگ سفید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07ساعت 12:41  توسط سنتزی  | 

 

در باغ من

درخت, از داربست افتاده است

پرنده گان به لانه های خاک پناه برده اند

و بال, مفهوم ِ ایمن ِ پرواز نیست

چه خواهند کرد پرنده گان, با صبح و وظیفه

و خورشیدی که مانده است پشت کوه های قفقاز؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 10:46  توسط سنتزی  | 

 

تردید باغبان

اندوه گل سرخ

و صدای بیلچه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 21:0  توسط سنتزی  | 

 

از بام های تبت فرو افتاده ام

بر فرق طویل دشت

منجم

جهش مرگ مرا اندازه می گیرد

فارغ از منظره ایی که سوخت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 0:9  توسط سنتزی  | 

 

غنیمت گور ام

با لاشه هایی خسته

از سربازان آخرین جنگ جهانی

ماشه را بچکان

روزگاری دشمن ام بودی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 11:53  توسط سنتزی  | 

 

My Way

 

و اینک پایان نمایش، نزدیک است

پرده آخر پیش روست

و من بی پرده، چیزهایی از خودم خواهم گفت دوست من!
 
چیزهایی که درباره‌شان تردیدی ندارم
 
من زندگی سرشاری داشته‌ام
 
مسافر تمام شاهراه‌ها بوده‌ام
 
و مهم ‌تر از این
 
من رهرو راه خودم بودم
 
پشیمانی‌هایم اندک‌اند
 
و آن قدر ناچیز که یادشان نمی‌کنم
 
من هرآن‌چه را که باید انجام دادم
 
همه را بدون استثناء
 
من برای هر مرحله از زندگی برنامه‌ای داشتم
 
و در راه‌های فرعی هر قدم را به دقت بر‌داشتم
 
و مهم‌تر از این، خیلی مهم‌تر از این حرف‌ها
 
این کار را به شیوه خودم پیش بردم
 
بله حتما یک وقت‌هایی هم پیش می‌آمد
 
که بیش از آن‌چه لازم بود لقمه‌ها را بجوم
 
و این مال وقتی بود که شک داشتم
 
همه را می‌خوردم و بالا می‌آوردم
 
همه این‌ها را از سر گذراندم
 
ولی همچنان سرم بلند بود و به راه خود وفادار بودم
 
من عشق ورزیده‌ام، خندیده ام، گریسته‌ام
 
به قدر کافی سهم از ناکامی داشته‌ام
 
و حالا که اشک ها فرومی‌نشینند
 
گذشته‌ها مرا به خنده می‌اندازند
 
فکر این ‌که همه آن کارها را من انجام دادم
 
و شاید همه را بدون خجالت
 
نه! هرگز شرمنده نخواهم بود
 
چون همه آن کارها را به شیوه خودم انجام دادم
 
چون مرد یعنی هرآن‌چه به دست آورده
 
چیزهایی که با تمام وجود حسشان می‌کند ـ
 
و اگر خودش نباشد یعنی که مفت باخته
 
مرد کسی نیست که به آسانی به زانو در می‌آید
 
زندگی‌ام گواه است که من
 
در برابر بادها ایستادم( ضربه‌ها را تاب آوردم)
 
و هرچه کردم به شیوه خودم بود
 
بله به شیوه خودم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 23:29  توسط سنتزی  | 

 

در من دره هایی بود بس چال

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 12:45  توسط سنتزی  | 

 

جارچی ایی آنسوی در

به پخش جوارح اندیشه هایت برخاسته . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/19ساعت 11:47  توسط سنتزی  | 

 

امید مهلکی در روشناکی چراغ، خود را بالا می آورد

شب پره های متعصب، 

نومیدانه به صدای شیشه ایی نور کوبیدند

و در عملیات منور چراغ، انتحاری مردند

شب پره ها شب را پریدند

و به روزی بی قید رسیدند

که جنس مرگ شان را خشک می کرد . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 20:52  توسط سنتزی  | 

 

من از روزگارانی می آیم که بسیار زیسته ام

از جنبشی ناخلف، در زهدان مادر

از تماشای قوک های مرده به دوش ِ ستم  ِآسفالت ِ مرداد

از لجاجت آفتاب بر اخم ابروان مردی

از دهان  گشاد پنجره ایی که در جذب تنفس ِ زنی مبالغه می کرد

از اقتصادی که در پستان مادران صندوق می شد

من از شب و شب بو می آیم و سمفونی سگان

از دخیل های سبز نامراد

از کرشمه ی رنگ بر گونه ی باکره ی نوعروسی

 من از پیراهن مادر بزرگ می آیم و به پیراهن مادر بزرگ خواهم رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/01ساعت 19:37  توسط سنتزی  | 

 

دیرگاهیست که لحن آسمان، آبی روایت نمی کند

ابروی پنجره ام شکسته . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:19  توسط سنتزی  |